سيد محمد باقر برقعى

3718

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرگ بهتر دلربايى تا به پايش جان دل ريزيم نيست * آتش از برق نگاهش در دل‌انگيزيم نيست گرچه ما را غنچهء مقصود هرگز وا نشد * همّتى تا چون نسيم از جاى برخيزيم نيست نيست شمعى ور نه چون پروانه در سوداى او * هرگز اين انديشه تا از شعله پرهيزيم نيست پاى رفتن نيست ما را تا بپردازيم جاى * دست شوقى تا به دامانى درآويزيم نيست صحبت شيرين‌لبى گر نيست سوز هجر كو * درد فرهادى چه شد گر عيش پرويزيم نيست مرگ بهتر گر فروغى در سپهر دل نتافت * چون نباشد گل ، هراس از باد پاييزيم نيست روز دم‌سردى فراز آمد چو شمع سوخته * آه آتشناك و اشكى تا به رخ ريزيم نيست گر نباشد نغمهء مرغى چمن ماتم‌سراست * واى از اين ماتم‌سرا ، پايى كه بگريزيم نيست گرچه ما را نيست از ديدار هردم چاره‌اى * رغبتى در دل كه با اينان درآميزيم نيست كيستم من ؟ كيستم من ؟ دل به دست آرزوها داده‌اى * در بيابانى به دنبال سراب افتاده‌اى قطرهء لرزان اشكى مانده بر مژگان هنوز * برگ زردى تن به باد مهرگانى داده‌اى شبنمى در واپسين دم گرم بدرود حيات * شعلهء شمعى به راه تندباد استاده‌اى داستانى درهم و آشفته امّا ناتمام * آه جانسوزى به لب از سينه ره نگشاده‌اى آرزويى برده در دامان حرمان رخت خويش * كاروان گم كرده‌اى دل بر قضا بنهاده‌اى